تبلیغات
کتابخانه شخصی مرحوم ماموستا ملا حسین نوربخش

کتابخانه شخصی مرحوم ماموستا ملا حسین نوربخش

این کتابخانه شامل کتابهای چاپ سنگی ، کتابهای دستنویس و دست نوشته های خود ماموستا می باشد

در آن فصل كه تقریبا 15 روز از تابستان باقی بود هوای قزل رباط روزانه از حد بدر [ بیش از حد]  گرم اما شبانه خنك بود .

خوشبختانه از حیث سواد علمی مستعدها كم نصیب بودند . یكی از ایشان به نام ملا حسن درس تصریف زنجانی را حتی در حضور اینجانب نمی توانست به سوخته اش بدهد ولی من با ایشان سازش و آمیزش چنانكه همیشه لازمه طبیعت و اخلاق من بوده داشتم و با ایشان در غیبت شیخ محمد وانی كه استاد من بود خواه و ناخواه شركت می نمودم .

درس كتاب انگلیسی بچه ها نزد ملا حسن فوق الذكر كه كمی اطلاع داشت می خواندم . از این گذشته ماه رمضان پیش آمد  با توفیق الهی با كمال احترام ماه مزبور را بدرقه نمودیم .

پس از انقضا رمضان  در صحابت فقهای رفیق و استاد ملا سید عبدالله جوانرودی رحمه الله ( كه ایشان یك زن و خانه در خانقین داشت )  بنا به درخواست ایشان برای گذراندن روزهای عید فطر به خانقین عزیمت نمودیم و از این نقطه نظر كه تصمیم كوچ از حضور شیخ مزبور داشتم از ایشان اجازه نگرفتم .


دیدم در حیاط مسجد حجره های متعدد وجود دارد یكی حجره طلبه ها  دوم حجره مدرس سوم حجره خطیب و چند غرفه های دیگر داشت .

بعد از ورود شیخ خطیب حجره خودش را به من معرفی كرد و گفت : منزل شما و نشست و خواست و خواب و خوراك شما با فقها است .

منزل فقها رفتم . دو نفر مستعد و سه نفر سوخته در آنجا سكونت داشتند . بنده خود را به ایشان معرفی نموده . ایشان ظاهرا تعارف كردند . خوش آمد گفتند .

یك استادی داشتند به نام ملا سید عبدالله جوانرودی مدرس رسمی وظیفه او بود . خلاصه با هم آمیخته شدیم ولی درس من كه مختصرالمعانی قسم بدیعش [ را ]  می خواندم نزد شیخ صورت می گرفت و نظافت حجره شیخ به عهده اینجانب و پذیرائی از مهمانش هكذا [ همچنین ] .


شیخ محمد وانی نامبرده با من تعارف كرد و گفت من در شهر قزل رباط شغل خطیبی دارم و با من قرار گذاشته اند كه به خرج اوقاف یك  نفر سوخته برای نظافت منزلم مقرر گردد و من سوخته را مستعد می گردانم . با من بیائید و هر ماه هشت روپیه ماهانه برای شما می گیرم .

خلاصه  ناچار دنبال شیخ افتادم  ( بدون اطلاع  و خداحافظی از مرحوم عموزاده ملا عبدالكریم  رحمه الله )  و راهی قزل رباط  گردیدم . سه  شب در كركوك خانقاه سید ماندیم . بعدا به وسیله قطار كه در آنجا  « شمندوفر » می گفتند روانه قزل رباط شدیم .

دیدم شیخ هزینه مسافرت را برای من متحمل نشد دانستم كه شیخ صفت سخاوت ندارد . به هر حال رفتیم تا كه به محطه ( ایستگاه ) راه آهن قزل رباط رسیدیم . در آنجا پیاده شدیم  و به سوی شهر روانه گشتیم . وارد مسجد جامع مشهور به  مسجد عثمان پاشای جاف شدیم .


غرض نقشیست كز ما باز ماند            كه هستی را نمی بینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی به رحمت            كند در حق درویشان دعائی

 

الی جناب الفاضل المحترم اعنی بر ملا عبدالله زید فضله

بعدالحمد والصلوة اقدم و اهدی جنابكم اكمل التحیات و افضل التسلیمات .

اما بعد فقد فرغ سمعی بان المستعد المستفید عند جنابكم علی جناح السفر فاذا كان الامر فی هذا المركز فالمرجو من جنابكم ان تساعد لمكانه جناب السید المحترم اعنی بر السید حسین لانه افضل والیق من غیره والسلام ختام الكلام

 

                                                                        انا الفقیر الغریب

                                                                           محمد وانی

 

                      سعدی شیرازی علیه الرحمه

 بماند سالها این نظم و ترتیب         زما هر ذره خاك افتاده جائی

 منع البقاء تقلب الشمس              و طلوعها من حیث لا تمسی

 

                                   تحریر گردید از دست احمد نوربخش در مهاباد

                                                    75/2/1  [ شمسی ]


از قضایای اتفاقی ندیده و نشناخته با جناب شیخ محمد وانی مهاجر - از تركیه ( وان ) -  ملاقات اتفاق افتاد .

بعد از كمی اطلاع به وضع ایشان  واو عمرو ایشان شدم و با ایشان در یك مهمانی منزل مفتی شهر سلیمانیه شریك گشتم  و ایشان نامه ای به منظور كمك به غریبان كه خودش هم غریب بود به عنوان تقاضای محل سكونت بنده حضور ملا عبداله بیژوه ای ، مدرس در مسجد جامع سلیمانیه وارع  و متدین مرقوم فرمود . متاسفانه مورد پذیرش قرار نگرفت .

محض یادآوری خوانندگان همین تاریخچه متن نامه شیخ مزبور را در اینجا پشت همین صفحه ، ثبت كتابتی می نمایم تا كه خوانندگان را یادآور گردد .


پس از یك سال تقریبا به قریه بیوران علیا باز مراجعت نمودیم . بعدا بر مصداق  « و من یطلب العلیا یجوب كل فرض و لو ساور تراسها و ذآبها » در تاریخ 1356 هجری  [ قمری]  در صحابت چند نفر مستعد محصل كه یكی از ایشان فاضل دانشمند مرحوم ملا محمد كه مشهور به ملا محمد رش – سیاه – اهل پشتدر بود به قریه بی‍ژوه جهت زیارت فقیه شیخ محمد امین ( رض ) رفته و از آنجا به سوی شهر سلیمانیه عراق رهسپار شدیم .

در شهر مزبور به علت مغرض محصلین عراق با محصلین ایران چند روزی آنجا ماندم .

در نتیجه به هر نحوی كه شد مرحوم ملا عبدالكریم عموزاده ام در مسجد شیخ معروف برادر فاضل شهیر شیخ عمر ابن القره داغی رحمه الله جابجا نمودیم . اینجانب خودم بی محل سكونت ماندم . 


در قریه مزبوره  [ قالوی رسول آغا ]  نزد استاد ملا محمد حسن برده رشی كه در آنجا شغل امامت و تدریس را انجام می داد ، به تحصیل كتاب سیوطی و حسام كاتی اشتغال نمودیم .

از حسن اتفاق ملا محمد حسن عمو زاده ام  و ملا مصطفی قسیمی هم در آنجا تشریف داشتند ، هرچند در ‌آن اوان از لحاظ زندگی مادی در درجه متوسط قرار داشتیم  لكن از اثر حسن صحابت و رفاقت خوبی و خویشی و قرابت ، خیلی خوش گذراندیم .

در تاریخ 1352 هجری [ قمری]  نیز در رفاقت عمو زاده عزیزم مرحوم ملا عبدالكریم به قریه بیوران علیا ( مغرب شهر سردشت )  برای تحصیل از محضر شریف استاد متدین مغفور له كاكه ملا مفتی - رحمه الله – عزیمت و انتقال نمودیم و در آنجا به استفاده و خواندن كتاب عبدالله یزدی و فناری پرداخته [ پرداختیم ] .

در تاریخ 1353 بنده تنها به قریه هیرو آن سوی مرز ایران انتقال نموده و تقریبا یك سال در آنجا در خدمت استاد مرحوم ملا محمد حسن – گورش پر از نور باد – به خواندن قسمتی از شرح عقاید نسفی  و بعدا شروع به كتاب مختصر المعانی نموده [ نمودم ]  . 


نزدیك زمستان به وطن خود باز آمدیم . ملا صالح به سوی سقز و ما یعنی من و مرحوم عزیزم ملا عبدالكریم  - گورش پر از نور باد -  به منزل پدر و مادرمان در قریه شموله عودت نمودیم .

مدتی از تابستان كه رمضان هم بود میان افراد خانواده خودمان ماندیم . بعدا مرحوم پدر بزرگوارم  ما  را  به سیسیر مدرسه مرحوم قاضی علی سردشتی فرستاد . مشارالیه به خاطر دوستی كه با پدرم داشت با وجودی كه ماده تحصیلی ما كتاب جامی بود ، خودش شخصا به ما درس می داد . ولی وظائف سخته گی [ مرحله اول طلبگی علوم دینی ] هم انجام می دادیم .

پس از مدتی كم درست خاطرم نیست یك ماه یا یك ماه و نیم تقریبا از اثر كدورتی كه با مستعدهای همان مدرسه به وجود آمد ( جناب ملا سید سلام سلامی – خدایش بیامرزد ) ، در موقع بهار از سیسیر به قریه قالوی رسول آغا در معیت ملا عبدالكریم انتقال نمودیم  در مورخه ۱۳۵۱ هزار و سیصد و پنجاه [ و یك هجری] قمری .


در پاییز ملا صالح مزبور باز فریب ثانوی ما را عرضه كرد  [ بار دیگر ما را فریب داد] . خود در جلو ، ما مثل نوكر در دنبال او به سلیمانیه رفتیم  . در آنجا هم اقامت نجستیم . بلكه به طرف قره داغ كه منطقه ای است در جنوب شهر مزبور واقع است رفته ، در شهر قره داغ هم جا به جا نشدیم  [ مستقر نشدیم ] .

لكن به دستور ملا شیخ مصطفی  به قریه كوچكی به نام  ( د لوجه ) كه از آن خودش بود ، به قرار 25 درس در زمستان  در اثنای مسافرتش  در آنجا به ملا صالح بدهد كه آن هم از اثر علاقه یك زوجه اش به نام رعنا بود كه در آن دهكده ازدواج كرده بود  ،  رفته  و زمستان همان سال در یك مسجد زندان مانندی زندگی كرده  ، به طرز اصول  [ مانند ]  یك خانه عادی آنجا گذرانیدیم .

موقع بهار به مركز قره داغ مراجعت نموده ، در مدرسه  همان ملا شیخ مصطفی قره داغی فوق الذكر فرزند شیخ نجیب قره داغی سكونت نمودیم .  بهار و تابستان و پاییز همان سال سنه  1349 هجری  [ قمری ]  در آنجا  گذرانیدیم .


ناچار در اول بهار به سقز مراجعت كردیم . باز مدتی در مدرسه مسجد دو مناره اقامت نمودیم .

پس از مدتی كه هوا خوب شد  به قریه  « سرا »  منزل عمو بزرگ مراجعت نمودیم . پس از چند روزی از آنجا  (  كه با تلخی در انجام كارهای خانه عمو بزرگم حتی چوپانی بزهای زائیده می گذشت )  همراه با كاروان بانه ای ها  به شموله مراجعت نمودیم .

بعد از مدتی اقامت در خانه  به  قریه  «  سوتو »  كه ملا محمد حسن مرحوم برده رشی  كه داماد پدرم  بود و در آنجا سكونت داشت ، رفته و در آنجا به شغل تحصیل و سخته ای پرداختم  .  (  سنه  ۱۳۴۸ هجری قمری  )

ملا صالح واصلی مزبور هم در آنجا پیدا شد و اقامت نمود . اینجانبان نزد او شروع به خواندن نمودیم . بعد از مدتی باز او هم از اثر سادگی و طفولیت ما را فریب داد .

از سوتو انتقال نموده ، به شهر بانه مدرسه مرحوم ملا یحیی در مسجد حاجی ملا سلام كه به مسجد حاجی ماموستا هم نامش می برند ، تابستان همان سال ۱۳۴۸ قمری در بانه گذرانیده [ گذرانیدیم ] .


  • کل صفحات:4  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  •