شیخ محمد وانی نامبرده با من تعارف كرد و گفت من در شهر قزل رباط شغل خطیبی دارم و با من قرار گذاشته اند كه به خرج اوقاف یك  نفر سوخته برای نظافت منزلم مقرر گردد و من سوخته را مستعد می گردانم . با من بیائید و هر ماه هشت روپیه ماهانه برای شما می گیرم .

خلاصه  ناچار دنبال شیخ افتادم  ( بدون اطلاع  و خداحافظی از مرحوم عموزاده ملا عبدالكریم  رحمه الله )  و راهی قزل رباط  گردیدم . سه  شب در كركوك خانقاه سید ماندیم . بعدا به وسیله قطار كه در آنجا  « شمندوفر » می گفتند روانه قزل رباط شدیم .

دیدم شیخ هزینه مسافرت را برای من متحمل نشد دانستم كه شیخ صفت سخاوت ندارد . به هر حال رفتیم تا كه به محطه ( ایستگاه ) راه آهن قزل رباط رسیدیم . در آنجا پیاده شدیم  و به سوی شهر روانه گشتیم . وارد مسجد جامع مشهور به  مسجد عثمان پاشای جاف شدیم .